23. اسفند 1397 - 14:03   |   کد مطلب: 219850
بازی دراز1404:در آخرین پنجشنبه سال همه آرامستان ها به رسم بر پایی سنت دیرینه “پنجشنبه آخر سال” پر میشود از حضور ما زندگان، حضوری توام با ابرهای اسفند ماه و زمستانی که روزهای آخر بودنش را نفس می کشد و بهاری که بی تاب آمدن است.

به گزارش بازی دراز،در آخرین پنجشنبه سال همه آرامستان ها به رسم بر پایی سنت دیرینه “پنجشنبه آخر سال” پر میشود از حضور ما زندگان، حضوری توام با ابرهای اسفند ماه و زمستانی که روزهای آخر بودنش را نفس می کشد و بهاری که بی تاب آمدن است.

پنجشنبه آخر سال، دلت می ماند که دلگیر شود از نبودن آنهایی که دوستشان داری و یا خوشحال شد از بی تابی بهاری که می خواهد بار دیگر همه رستنی های سبز رنگش را به تو هدیه کند! مبهوت و سرگردان می مانی از این کنتراست بزرگ معنوی خالق بی همتا، همان کنتراستی که در حکمت خداوندی ریشه دارد، همانی که بارها و بارها از کودکی برایمان قصه گفت “یکی بود یکی نبود” و حالا این تویی که این قصه ات را برای دیگری همان گونه آغاز می کنی که یکی بود و یکی نبود.

آرامستان ها پر است از “حمد و سوره” هایی که بر زبان می رانیم، پر است از حسرت هایی که برای نبودن عزیزی کشیده می شود و به حرمت حکمت خداوند با گفتن “هر چه حکمت اوست” فرو می نشیند.

 

حالا که بوی عید سبز تر از سبزه هایی که مادر از یکماه پیش سبزشان کرده، به مشام می رسد، انگار دلمان خیلی بیشتر می گیرد از نبودن هایی که به بودنشان عادت داشتیم! دلمان می گیرد برای آنها که خاک را در آغوش دارند و انگار به هر رستی و سبزه ای نزدیکترند!

 

پنجشنبه آخر سال دلت برای مادر یا مادر بزرگت تنگ میشود، برای پدر یا پدربزرگت یا حتی برای فرزند و خواهر و برادرت؟! حق داری دل تنگ باشی! حق داری دل تنگی ات را با اشکی از چهره فرو بنشانی و خودت را به قدرت وصف نشدنی “رویا” بسپاری و به یاد همه خاطراتت با اویی که امسال عید در کنارت نیست، لبخند بزن.

آخرین پنجشنبه سال، می گویند این روزها خفتگان ابدی در خاک بوی آرد تفت داده، گلاب و زعفران را حس می کنند و چشم به راه می مانند تا بروی به خانه از جنس خاک و سنگشان.

به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید … 

شعر زیبای سهراب یادم می آید وقتی سبزه های روبان قرمز را بالای مزارها می بینم، آری بیشتر یاد این شعر سهراب می افتم وقتی مادری را می بینم که با چشمی اشک آلود با گلاب سنگ مزار فرزندش را می شوید! شاید بشود شعر سهراب را جوری دیگر برایشان بخوانیم، “به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من، به سراغ من اگر می آیید قل هو والله را بر زبان جاری کنید به سراغ من اگر می آیید با گلابی سنگ مزارم را تر کنید به سراغ من اگر می آیید …”

این پنجشنبه آخر سال هم به دیدارشان می رویم، دیدار آنهایی که چشم انتظاری شان را نمی بینیم و صدایشان را نمی شنویم.

 

یادشان بخیر. یاد همه آنهایی که دیروز بودند و امروز نه، همه آنهایی که پارسال رخت و لباس عید خریدند و امسال نه، هم آنهایی که لحظه تحویل سال صورتشان را بوسیدیم و عید زمان را تبریک گفتیم و امسال تنها با خواندن فاتحه ای یادشان می کنیم.

 

زندگی میهمانی و جشن آمدن ها و رفتن هایمان است. واقعیتی که بی شک روح و دلمان را می آزارد. کاش دلمان خوش باشد از یادگاری های بزرگی که در دنیا باقی می گذاریم و کوله بار پری که با خود به آخرت می بریم.

تصاویر تکمیلی: 
لینک کوتاه:

دیدگاه شما

آخرین اخبار

پربیننده ها